دلسوزی عزرائیل

 

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود،

 

عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید:

 

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی،

 

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

 

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

 

1-   روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست

 

همه سر نشینان کشتی غرق شدند،

 

تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد

 

و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند

 

و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد،

 

من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

 

2-   هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت

 

و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد

 

و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود.

 

وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود

 

و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که

 

فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم،

 

آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد،

 

دلم به حال او سوخت

 

بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد

 

اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

 

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت

 

ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید:

 

به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد

 

همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم

 

و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم

 

و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم،

 

در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود

 

و پرچم مخالفت با ما بر افراشت،

 

سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت،

 

تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم

 

ولی آنها را رها نمی کنیم.


عروسك

 

وارد فروشگاه شدم کریسمس نزدیک بود.
با عجله به قسمت اسباب بازیها رفتم.
دنبال یک عروسک زیبا برای نوۀ کوچکم می گشتم.
می خواستم برای کریسمس گرانترین عروسک فروشگاه را برایش بخرم.
پسر بچۀ کوچکی را دیدم که عروسک زیبایی را در آغوش گرفته بود و موهایش را نوازش می کرد.
 

در این فکر بودم که عروسک را برای چه کسی می خواهد.
چون پسر بچه ها اغلب به اسباب بازیهایی مثل ماشین و هوا پیما علاقه دارند.
پسر پیش خانمی رفت و گفت: عمه جان مطمئنی پول ما برای خرید این عروسک کافی نیست؟
و عمه اش با بی حوصلگی گفت: گفتم که پولمان کم است و سپس رفت تا چند شمع بخرد.
پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش نمی آمد آن را برگرداند. با دودلی پیش آن رفتم
و گفتم: پسر جان این عروسک را برای چه می خواهی؟
 

جواب داد: من و خواهرم چند بار به اینجا آمدیم.
خواهرم همیشه آرزو داشت بابانوئل شب کریسمس این را برایش بیاورد.

_ خوب شاید بابا نوئل این کار رو بکند.

_ نه، بابانوئل نمی تواند به جایی که خواهرم رفته برود باید این را به مادرم بدهم تا برای او ببرد.

_ مگر خواهرت کجاست؟

_ او پیش خدا رفته پدرم می گوید که مادر هم می خواهد به آنجا برود تا او تنها نباشد.
 

انگار قلبم از تپیدن ایستاد!
پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم تا از مامان بخواهد تا برگشتن من از فروشگاه منتظر بماند.
بعد عکس خودش را نشانم داد و گفت:
این عکسم را هم به مامان می دهم تا فراموشم نکند من مامان را خیلی دوست دارم
اما پدرم می گوید که خواهرم تنهاست و او باید پیش او برود و سرش را پائین انداخت.
به آرامی دستم را به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم.
از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم شاید کافی باشند؟
او با میل پول ها را به من داد: "
فکر نمی کنم، "عمه چند بار آنها را شمرد ولی خیلی کم است.
من شروع به شمردن پولها کردم و گفتم:
اما اینها که خیلی زیاد هستند حتما می تونی عروسک بخری.
پسر با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!
 

بعد رو به من کرد و گفت: مادرم من عاشق رز سفید است با این پول که خدا فرستاده می توانم برای او گل هم بخرم؟
اشک در چشمانم پر شد بدون آنکه او را نگاه کنم گفتم: بله عزیزم هر چقدر که دوست داشتی برای مادرت گل بخر.
چند دقیقه بعد عمه پسرک برگشت و من سریع خودم را در جمعیت پنهان کردم و از آنها فاصله گرفتنم.
ناگهان به یاد خبری افتادم که هفتۀ پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرده بود.
دختر در جا کشته شده بود و حال مادر هم بسیار وخیم بود.
 

فردای آن روز به بیمارستان رفتم
اما زن جوان شب پیش از دنیا رفته بود!
اصلا نمی دانستم که حادثه به پسرک مربوط می شود یا نه.
حس عجیبی داشتم بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم.
در مجلس ترحیم کلیسا تابوتي گذاشته بودند که رویش یک عروسک، چند شاخه رز سفید و یک عکس بود...

  شيده

متني فوق العاده زیبا و خواندني از گفتگو با حضرت آدم




نامت چه بود؟ آدم

فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

 

نامت چه بود؟
آدم


فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت


محل تولد؟
بهشت پاك

 

اینك محل سكونت؟
زمین خاك

 

آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است

 

قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

 

اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

 

روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق

 

رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

 

چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

 

وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك

 

جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

 

شغلت ؟
در كار كشت امیدم

 

شاكی تو ؟
خدا

 

نام وكیل ؟
آن هم خدا

 

جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه

 

تنها همین ؟
همین

!!!!

حكمت؟
تبعید در زمین

 

همدست در گناه؟
حوای آشنا

 

ترسیده ای؟
كمی

 

ز چه؟
كه شوم اسیر خاك

 

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی

 

كه؟
گاهی فقط خدا

 

داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...

 

ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

 

دلتنگ گشته ای ؟
زیاد

 

برای كه؟
تنها خدا

 

آورده ای سند؟
بلی

 

چه ؟
دو قطره اشك

 

داری تو ضامنی؟
بلی

 

چه كسی ؟
تنها كسم خدا

 

در آ خرین دفاع؟

می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

 

جالب3



صدف

 

 
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند. نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي افتد در آب مياندازد.
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي خواهد بدانم چه مي کني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي کند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد.

 
 
 

دریاچه و نمک

 

 

http://www.freewebs.com/mohammadshojaei/2%20roud/91.jpg

 
 
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده

راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .

شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "

پیر هندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب"







جالب2

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟*

*جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته
باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !*

*یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید
. . .*


 ------------ --------- ---------

*    ** مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا
شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود*

*یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود .
. .*


 ------------ --------- ---------

*مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می
خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد** و عذر می خواست*

*یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .*


 ------------ --------- ---------

*مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید*

*به فکر فرو رفت . . .*

*باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد !*

*ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :*

*از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل
می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!*

*او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!*

*وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و
با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!*

 *سفارش** **های** **مشتریانش**  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های
مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو
سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . . .*

*حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!*

*اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.*

*او الان یک بازیگر است . همانند بقيه مردم!!!*

زندگي2


 
زندگي با همه وسعت خويش
   مسلک ساکت غم خوردن نيست
   حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست
   اضطراب و هوس و ديدن و ناديدن نيست
   زندگي خوردن وخوابيدن نيست
   زندگي جنبش وجاري شدن است
   زندگي کوشش و راهي شدن است
   از تماشاگه آغاز حيات
   تا به جایی که خدا می داند


حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله

 

 

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

 

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

 

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

 

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

 

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

 

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

 

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

 

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.

 

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

 

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

 

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

 

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

 

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

 

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

 

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

 

کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم


 

 
 


بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم 

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم 


کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود 

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش 

را از نگاهش می توان خواند 





کاش برای حرف زدن 

نیازی به صحبت کردن نداشتیم 


 

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود 

 

کاش قلبها در چهره بود 




اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد 

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم 

 



دنیا را ببین... 

بچه بودیم از آسمان باران می آمد 

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید! 


 


بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن 

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه 




بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم 

بزرگ شدیم تو خلوت



بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست 

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه 

 


بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم 

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

 
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم



بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن 

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که 

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه




کاش هنوزم همه رو 

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم 




بچه که بودیم اگه با کسی

 
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت 




بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم 


بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم 

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه 




بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود 

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه 



بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود 

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم


بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم 

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی 




بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند 

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس

 نمی فهمد 

 
 


بچه بودیم دوستیامون تا نداشت


بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره 




 

بچه که بودیم بچه بودیم

 
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک
هشت ساله را قبول می کنم.
> می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
> می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
> می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم .
> می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
> می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم .
> می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
> می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .
> می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
> می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
> اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما.
> من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

نويسنده: سانتيا سالگا



گاهی به نگاهت نگاه كن

 

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

استفان كاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است كه می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه كنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های كوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد كنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض كنید .» 

 او حرفهایش را با یك مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌كند:« صبح یك روز تعطیل در نیویورك سوار اتوبوس شدم. تقریباً یك سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سكوتی دلپذیر برقرار بود تا اینكه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر كرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌كردند. یكی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌كرد و یكی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌كشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها كه دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افكار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازكردم كه: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد كه انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، كمی خودش را روی صندلی جابجا كرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم كه همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است.. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم كه خودم باید چه كار كنم و ... و بغضش تركید و اشكش سرازیر شد.»

 استفان كاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اكنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد كه نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد كه:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا كمكی از دست من ساخته است؟ و....

 اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم كه این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم كه هر كمكی از دستم ساخته است انجام بدهم .» 

 حقیقت این است كه به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. كلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است كه به شیشه‌های عینكی كه به چشم داریم بنگریم؛ شاید هر از گاه لازم باشد كه رنگ آنها را عوض كنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر كنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلكه تعبیر و تفسیر ما از آن است

"شکست" وجود ندارد

 

جك از يک مزرعه‌دار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحويل

 بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ جك

 آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»

 جك جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»

 مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»

جك گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»

 مزرعه‌دار گفت: «مي‌خواي باهاش چي کار کني؟»

 جك گفت: «مي‌خوام باهاش قرعه‌کشي برگزار کنم.»

 مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه که يه الاغ مرده رو به قرعه‌کشي گذاشت!»

 جك گفت: «معلومه که مي‌تونم. حالا ببين. فقط به کسي نمي‌گم که الاغ مرده است.»

 يک ماه بعد مزرعه‌دار جك رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»

 جك گفت: «به قرعه‌کشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و 998 دلار سود کردم.»

 مزرعه‌دار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»

 جك گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

 هميشه در هر شكستي يك فرصت جهت بهره‌برداري هست.

 

 

آرزوهایی که حرام شدند

 
 
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
 

اميد



 

 

 

 

 

 

زندگي زيباست

Life is happiness
زندگي شادي است



Life is joy
زندگي لذت است



Life is love
زندگي عشق است




Life is unity
زندگي  وحدت  است




Life is care
زندگي مراقبت است




Life is faith
زندگي  اعتقاد  است




Life is freedom
زندگي آزادي است




Life is peace
زندگي  آرامش  است




Life is creation
زندگي خلقت است




Life is fantasy
زندگي خيال است




Life is art
زندگي هنر است




Life is a dream
زندگي يک روياست




Life is a fairy tale
زندگي يک افسانه است




Life is a mystery
زندگي يک راز است




Life is knowledge
زندگي دانستن است




Life is delight
زندگي شوق است




Life is rest
زندگي آسايش است




Life is splendour
زندگي باشکوه است




Life is nature
زندگي طبيعت است




Life is elegance
زندگي لطافت است




Life is Feelings
زندگي احساس است




Isn't it
آيا چنين نيست؟



زندگي زيباست

كمي شاد باشيم

زماني كه ناراحت و افسرده هستيم چه كاري انجام دهيم تا درونمان شاد شود؟ آيا برايتان لحظاتي پيش آمده است كه نمي دانيد چه كاري بايد انجام دهيد؟

اما خوش‌گذراني هم آدابي دارد كه خيلي از ما نمي‌دانيم و با اينكه دل‌مان مي‌خواهد خوشي بگذرانيم، بدتر حوصله‌مان سر مي‌رود و حال‌مان از هر چه مهماني و سفر است به هم مي‌خورد. خلاصه اگر مي‌خواهيد خوش بگذرانيد و آدم خوش‌‌مشربي باشيد، اين پيشنهادها را به كار بگيريد!

• شوخي‌هاي به‌جا:
افراد خوش‌مشرب و اجتماعي اصل و قاعده شخصي مربوط به خودشان را دارند. براي هر آدمي خوش‌گذراني و خوش بودن در چارچوب خود آن آدم مي‌گنجد. شايد شما در محيط‌هاي خيلي شلوغ و پر از موسيقي احساس شادماني كنيد و من با ديدن تعداد آدم محدودي در طبيعت بدون هيچ سر و صداي اضافي!
شايد شما دوست داشته باشيد دسته‌جمعي و با دوست و فاميل به ديد و بازديد برويد و من ترجيح بدهم تنها و يا با يكي از دوستان نزديك و افراد فاميل به مهماني بروم!
دوم اينكه شوخي‌هاي من و شما با همديگر تفاوت دارد چون شخصيت من و شما با هم تفاوت دارد و ديگران هم توقع شوخي‌هاي متفاوتي را از ما دارند و يك شبه نمي‌توانند باورشان را نسبت به ما تغيير دهند. شايد شما امسال بتوانيد كمي با لحن صميمانه‌تر با افراد برخورد كنيد – كاري كه سال پيش نمي‌كرديد- يا افراد را با اسم كوچك‌شان و يا با پسوند جان صدا كنيد، در حالي كه پيش از اين از صدا كردن نام آنها گريزان بوديد.
اين كار مي‌تواند كم‌كم فضا را عوض كند و ديگران را به شما و شما را به ديگران نزديك‌تر كند اما تغيير يكباره رفتار مثلا شوخي‌هايي كه تا به حال با همديگر نداشتيد مثل هُل دادن همديگر و مسخره كردن لباس پوشيدن يكديگر نه تنها موجب صميميت بيشتر و فضاي بهتر در مهماني نمي‌شود كه موجب يك دعوا و دلخوري مي‌شود. پس اين نكته را به خاطر داشته باشيد كه آدم‌هاي خوش‌مشرب شوخي‌ها و رفتارشان را نسبت به زمان، مكان و شخص مي‌سنجند.

• انتظارهاي به جا:

آدم‌هاي بامزه دوست داشتني و جالب‌اند. اما چرا؟ خيلي از آنها ذاتا يك كمدين هستند و خلاقيت زيادي در بيان خاطرات جالب و بامزه دارند. آنها سعي مي‌كنند دوستان‌شان را بخندانند. شخصيت‌شان جالب است، در ذهن‌شان آدم‌ها با كاريكاتورهاي‌شان قدم مي‌زنند، خيلي از تصاوير ساده به نظرشان خنده‌دار مي‌آيد چون جور ديگري ديده مي‌شود و اين ويژگي را همه ندارند و نمي‌توانند اين‌گونه باشند. اين انتظار را از خودتان داشتن – كه شخصيتي جدي داريد- اشتباه و نشدني است و اشتباه‌تر اين است كه بخواهيد ديگران مثل همسر،‌ پدر و ... ديگر نزديكان شما اين‌گونه باشند. نمي‌توان انتظار تغيير خيلي بزرگ را داشت، تغييري در حد تغيير شخصيت!

• فيلم‌نامه‌هاي شاد و مفرح:
مردم خوش‌مشرب همچنين استعداد خاصي در وارد كردن افراد به داستان‌ها و جريان‌هاي شاد دارند. بعضي از آنها مكان‌هايي را مي‌شناسند كه براي سفر كردن خيلي جالب و خوب است. بعضي‌هاي‌شان بازي‌هايي را سراغ دارند كه جذاب و جديدند. بعضي ديگر هميشه 2، 3 فيلم خوب در آستين دارند. گاهي هم خود جريان‌ساز قضيه‌اي مي‌شوند مثل مهماني‌هاي عجيب و غريب، خبر دادن تولد، سالگرد ازدواج و حتي سالگرد مرگ عزيز فردي به ديگران، آنها با اين كارهاي خود درخواستي مي‌كنند و باعث مي‌شوند وقتي شماره تلفن‌شان روي صفحه تلفن شما مي‌افتد با هيجان گوشي را برداريد و ناخودآگاه لبخندي بر لب‌تان بنشيند.

• كنار زدن ميله‌هاي پنجره:
خيلي از ما مدام در حال حفاظ درست كردن براي خودمان هستيم. منظورم چيست؟ مثلا دل‌مان مي‌خواهد لباسي براي خودمان بخريم و با اينكه خيلي هم دل‌مان مي‌خواهد اين خريد را انجام بدهيم اما فكر فردا و پس فردا و پس‌انداز هزينه نمي‌گذارد حتي يك خريد كوچك دل‌خوش‌كنك را براي خودمان انجام بدهيم، در حالي كه آدم‌هاي خوش‌مشرب اصولا ما را متقاعد مي‌كنند كه با كمي ولخرجي يا يكي دو ساعت مرخصي اتفاق زيادي براي ما نمي‌افتد. آنها پنجره‌اي را رو به ما باز مي‌كنند كه ما از ترس دزد و برف و باران و توپ بچه همسايه، با چوب و آهن روي‌اش را پوشانده‌ايم، غافل از اينكه باز كردن اين پنجره و آمدن هوا به داخل خانه، چه‌ها كه نمي‌تواند با حال ما بكند!

• شادماني كه هدف است:
بعضي از افراد به صورت طبيعي زمان براي شادي و خوش‌گذراني و خوش بودن دارند اما خيلي‌ها هم اين موقعيت را ندارند. مثلا فلاني پول زيادي دارد و با آن به سفرهاي خيلي مهيج مي‌رود اما من كه پول زيادي ندارم و عاشق سفر هستم، چه بايد بكنم! آدم‌هاي شاد خودشان را در چارچوب واقعي كه دارند مي‌بينند و خوشي كردن و خوش بودن را به عنوان هدف بزرگي در زندگي‌شان مي‌شناسند و براي آن تلاش مي‌كنند. مثلا دنبال سفرهاي ارزان‌قيمت‌تر مي‌گردند يا گروهي را پيدا مي‌كنند كه اهل سفرند و موقعيت‌شان با آنها جور است و مي‌توانند شرايط مالي همديگر را درك كنند تا سفري خوب و البته كم‌هزينه را با هم تجربه كنند.

• بچگي كنيد:
خوش بودن؛ خواهي، نخواهي با كمي حماقت و بچگي همراه است و با تيپ رسمي و خشك جور درنمي‌آيد. اگر مي‌خواهيد خوش باشيد، بايد كمي از اين موضع‌تان پايين بياييد. يعني چه كار كنيد؟ راحت بخنديد و جلوي خنده‌تان را نگيريد، جوك‌هاي بامزه‌اي را كه بلد هستيد – البته با موقعيت‌سنجي درست – براي ديگران تعريف كنيد. اشتباه بامزه و خنده‌داري را كه انجام داده‌ايد براي دوستان‌تان بازگو كنيد و از اينكه ديگران به شما بخندند، نترسيد!

• كمي بي‌پروا باشيد:
يك بعد ديگر از شادماني كردن و شاد بودن اين است كه كمي به طبيعت‌تان برگرديد و خود حقيقي‌تان باشيد. كمي جرأت و شهامت براي كارهايي كه دوست داريد انجام دهيد، داشته باشيد، البته منظورمان اين نيست كه شروع كنيد به رفتار جلف انجام دادن مثلا با صداي بلند در خيابان آواز خواندن يا ديگران را از پنجره خانه براي خنده، خيس كردن، بلكه منظورمان اين است تنها كمي از آن حالت رسمي‌تان خارج شويد و كاري را كه سال‌ها است آرزويش را داريد يا هوس‌اش به سرتان زده را انجام بدهيد. مثلا دل‌تان مي‌خواهد لباس اسپرت بپوشيد!
يكي از راه‌هاي ساده‌تر هم اين است كه به گذشته خودتان كه تا به حال با اخم نگاه مي‌كرده‌ايد، بخنديد! به عشق‌هايي كه از سر گذرانده‌ايد، به دعواهاي سر كار، به دوستي‌هايتان، به قهرهاي‌تان. اگر واقعا از صميم قلب بخواهيد، مي‌توانيد به تمام اين جريان‌ها از بعد ديگري نگاه كنيد. شايد هم اين هوس به سرتان زده كه از دوست و فاميل قديمي كه اتفاقا دعواي مفصلي هم با او داشته‌ايد حالي بپرسيد... چرا كه نه؟! اين كار را بكنيد!

• كارهاي بامزه‌تر:
اين مورد نكته خيلي ظريفي است. آدم‌هاي شاد كارهايي را بلدند كه ديگران را خوشحال مي‌كند و باعث مي‌شود از ته دل خنده بر لب‌شان بيايد. گذشته از قضيه استعداد و ذاتي بودن آنها اين ويژگي را مديون دانستن مقدار زيادي جوك، داستان و خاطره و اتفاق خوب هستند كه در ذهن‌شان ذخيره كرده‌اند. شما در ذهن‌تان چه چيزهايي را ذخيره كرده‌ايد؟

• خوش بودن به اندازه خوش نبودن:
افراد اجتماعي و خون‌گرم و خوش‌مشرب روان‌شناسي خوبي از فضا و مكاني كه در آن قرار گرفته‌اند دارند آنها مي‌دانند كجا جاي شوخي و خنده است و كجا نيست و اين نكته مهم‌ترين نكته است و به اندازه خوش بودن اهميت دارد. اگر مي‌خواهيد شما هم جزو اين گروه باشيد بايد حسابي حواس‌تان باشد تا در فضاي رسمي و سنگين سعي نكنيد شوخ و بامزه جلوه كنيد و اگر بيشتر افراد جمع ناراحت هستند و احساس خوبي ندارند، نخواهيد يك تنه آنها را بخندانيد. در اين مواقع هم دردي كردن بهترين راه است و موجب مي‌شود بتوانيد احترام ديگران را نسبت به خودتان برانگيزيد نه حسي كه به آنها مي‌گويد شما چه‌قدر سبك و موقعيت‌نشناس هستيد!

• آدم هيچ‌كار و هيچ كجا نباشيد:
آدم‌هاي خوش‌مشرب اصولا آمادگي خوش‌گذراني را دارند. آنها بيشتر مواقع به سوال شما براي رفتن به مهماني، گردش، مسافرت و ... جواب مثبت مي‌دهند، مگر اينكه واقعا مشكلي داشته باشند. در اين مورد دو راهكار براي شما كه مي‌خواهيد از لاك تنهايي و غم‌زدگي بيرون بياييد وجود دارد:
• آدمي نباشيد كه هيچ‌وقت نمي‌خواهد هيچ كار جديدي را انجام بدهد!
• آدمي نباشيد كه اصولا نمي‌خواهد هيچ كار دنباله‌داري را انجام بدهد و سكون را به همه‌چيز ترجيح مي‌دهد.
• وقتي در جمعي هستيد كه ديگران با رفتن به سينما موافق هستند ساز مخالف كوك نكنيد كه نه! نرويم و هزار دليل بي‌خود نياوريد! و اگر هم واقعا مخالف سينما هستيد، يا دليل موجهي بياوريد و يا حداقل جمع را مؤدبانه با دليل قانع‌كننده خود ترك كنيد و يا پيشنهاد بهتري رو كنيد كه ديگران آن را بپذيرند.

• صندلي‌تان را عوض كنيد:
خيلي وقت‌ها در موقعيتي گير مي‌افتيد كه فكر مي‌كنيد تنها راه چاره‌اش گذشت ساعت و تمام شدن وقت اين فضاي لعنتي است. مثلا به يك مهماني رسمي دعوت شده‌ايد و داريد از فضاي سنگين موجود خفه مي‌شويد. چه بايد بكنيد! جايتان را عوض كنيد و نزديك به همكاران و دوستاني بنشينيد كه حداقل حرفي براي هم داريد و مي‌توانيد زمان را راحت‌تر بگذرانيد. حتي اين حالت در مهماني‌ها هم اتفاق مي‌افتد. شما به مهماني رفته‌ايد كه با افراد آن هيچ كلام مشتركي نداريد. در اين وضعيت با نگاهي به دور و برتان خودتان را سرگرم كنيد تا زمان راحت‌تر بگذرد. مثلا بخواهيد –اگر امكان دارد- آلبوم خانوادگي در اختيار شما قرار بدهند يا با بچه خانواده ارتباط برقرار كنيد (باور كنيد بي‌مزه‌ترين بچه هم در آستين‌اش كار و حرف بامزه و شنيدني دارد) يا درباره خانه‌شان، گل‌هاي‌شان و... بپرسيد.

• عقب‌نشين نباشيد:
آدم‌هاي خوش‌گذران پا پيش مي‌گذارند تا به‌شان خوش بگذرد و منتظر نمي‌مانند تا يكي از آسمان يا زمين بيايد و به آنها بگويد افتخار بدهيد تا به شما هم خوش بگذرد. آنها خودشان سر صحبت را باز مي‌كنند، پيشنهاد مي‌دهند، از جا بلند مي‌شوند و گاه به ميزبان كمك مي‌كنند. اگر نظري داشته باشند، مي‌دهند و منفعل عمل نمي‌كنند!

• كمي بي‌تفاوت‌اند:
اگر مي‌خواهيد واقعا خوش‌ بگذرانيد، بايد كمي نسبت به حرف ديگران بي‌تفاوت باشيد چون به هر حال و هميشه و همه جا افرادي پيدا مي‌شوند كه رفتار شما را نمي‌پسندند. آنها دل‌شان نمي‌خواهد شما بخنديد، بحث كنيد، نظر بدهيد و خيلي چيزهاي ديگر اما اگر مي‌خواهيد خوش باشيد، كمي بي‌خيال آنها باشيد!

40 عادت آدم هاي موفق



 

کرايگ هايپر؛ نويسنده، محقق، مقاله نويس، مجري راديو و تلويزيون و يک سخنران حرفه اي است. در 25 سال گذشته، او با کارهايش به عنوان يک کارشناس حرفه اي موفقيت در حوزه هاي شخصي و اجتماعي معرفي شده. هاپير يک سايت هم درباره سخنراني موثر دارد که در آن نوشته:

«من خواسته ام بخش هاي مهم کتاب هاي کمکي که تا به حال خوانده ام و تجربه هايي که در زندگي ام داشته ام را به صورت 40 نکته کليدي فشرده کنم و در اختيار ديگران بگذارم تا در هر زمان بتوانند آن را بخوانند. مطمئنا کتاب هايي که در سطح جهاني فروخته مي شوند و درباره خودياري هستند ممکن است براي بعضي ها قابل استفاده باشند ولي من مايلم چيزي بنويسم که براي همه مفيد واقع شود.آ» حالا اين شما و اين هم 40 توصيه کرايگ هايپر. بخوانيد و قضاوت کنيد.

 1) فرصت هايي را مي بينند و پيدا مي کنند که ديگران آنها را نمي بينند.

 2) از مشکلات درس مي گيرند، در حالي که ديگران فقط مشکلات را مي بينند.

 3) روي راه حل ها تمرکز مي کنند.

 4) هوشيارانه و روشمندانه موفقيت شان را مي سازند، در زماني که ديگران آرزو مي کنند موفقيت به سراغ شان آيد.

 5) مثل بقيه ترس هايي دارند ولي اجازه نمي دهند ترس آنها را کنترل و محدود کند.

 6) سوالات درستي از خود مي پرسند. سوال هايي که آنها را در مسير مثبت ذهني و روحي قرار مي دهد.

 7) به ندرت از چيزي شکايت مي کنند و انرژي شان را به خاطر آن از دست نمي دهند. همه چيزي که شکايت کردن باعث آن است فقط قرار دادن فرد در مسير منفي بافي و بي ثمر بودن است.

 8) سرزنش نمي کنند (واقعا فايده اش چيست؟) آنها مسووليت کارهايشان و نتايج کارهايشان را تماما به عهده مي گيرند.

 9) وقتي ناچارند از ظرفيتي بيش از حد ظرفيت شان استفاده کنند هميشه راهي را براي بالا بردن ظرفيت شان پيدا مي کنند و بيشتر از ظرفيت شان از خود توقع دارند. آنها از آنچه دارند به نحو کارآمدتري استفاده مي کنند.

 10) هميشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامي که اغلب افراد در حال استراحت هستند آنها برنامه ريزي مي کنند و فکر مي کنند تا وقتي که کارشان را انجام مي دهند استرس کمتري داشته باشند.

 11) خودشان را با افرادي که با آنها هم فکر هستند متحد مي کنند. آنها اهميت و ارزش قسمتي از يک گروه بودن را مي دانند.

 12) بلندپرواز هستند و دوست دارند حيرت انگيز باشند. آنها هوشيارانه انتخاب مي کنند تا بهترين نوع زندگي را داشته باشند و نمي گذارند زندگي شان اتوماتيک وار سپري شود.

 13) به وضوح و دقيقا مي دانند که چه چيزي در زندگي مي خواهند و چه نمي خواهند. آنها بهترين واقعيت را دقيقا براي خودشان مجسم و طراحي مي کنند به جاي اينکه صرفا تماشاگر زندگي باشند.

 14) بيشتر از آنکه تقليد کنند، نوآوري مي کنند.

 15) در انجام کارهايشان امروز و فردا نمي کنند و زندگي شان را در انتظار رسيدن بهترين زمان براي انجام کاري از دست نمي دهند.

 16) آنها دانش آموزان مدرسه زندگي هستند و همواره براي يادگيري روي خودشان کار مي کنند. آنها از راه هاي مختلفي مثل تحصيلات آموزشگاهي، ديدن و شنيدن، پرسيدن، خواندن و تجربه کردن ياد مي گيرند.

 17) هميشه نيمه پر ليوان را مي بينند و توانايي پيدا کردن راه درست را دارند.

 18) دقيقا مي دانند که چه کاري بايد انجام دهند و زندگي شان را با از شاخه اي به شاخه اي ديگر پريدن از دست نمي دهند.

 19) ريسک هاي حساب شده اي انجام مي دهند؛ ريسک هاي مالي، احساسي و شغلي.

 20) با مشکلات و چالش هايي که برايشان پيش مي آيد سريع و تاثيرگذار روبه رو مي شوند و هيچ وقت در مقابل مشکلات سرشان را زير برف نمي کنند. با چالش ها روبه رو مي شوند و از آنها براي پيشرفت خودشان بهره مي برند.

 21) منتظر قسمت و سرنوشت و شانس نمي مانند تا آينده شان را رقم بزند. آنها بر اين باورند که با تعهد و تلاش و فعاليت، بهترين زندگي را براي خودشان مي سازند.

 22) وقتي بيشتر مردم کاري نمي کنند؛ آنها مشغول فعاليت هستند. آنها قبل از اينکه مجبور به کاري بشوند، عمل مي کنند.

 23) بيشتر از افراد معمولي روي احساسات شان کنترل دارند. آنها همان احساساتي را دارند که ما داريم ولي هيچ گاه برده احساسات شان نمي شوند.

 24) ارتباط گرهاي خوبي هستند و روي رابطه ها کار مي کنند.

 25) براي زندگي شان برنامه دارند و سعي مي کنند برنامه شان را عملي کنند. زندگي آنها از کارهاي برنامه ريزي نشده و نتايج اتفاقي عاري است.

 26) در زماني که بيشتر مردم به هر قيمتي مي خواهند از رنج کشيدن و بودن در شرايط سخت اجتناب کنند، افراد موفق قدر و ارزش کار کردن و بودن در شرايط سخت را مي فهمند.

 27) ارزش هاي زندگي شان معلوم است و زندگي شان را روي همان ارزش ها بنا مي کنند.

 28) تعادل دارند. وقتي از لحاظ مالي موفق هستند، مي دانند که پول و موفقيت مترادف نيستند. آنها مي دانند افرادي که فقط از نظر مالي در سطح مطلوبي قرار دارند، موفق نيستند. اين در حالي است که خيلي ها خيال مي کنند پول همان موفقيت است. ولي آنها دريافته اند که پول هم مثل بقيه چيزها يک وسيله است براي دستيابي به موفقيت.

 29) اهميت کنترل داشتن روي خود را درک کرده اند. آنها قوي هستند و از اينکه راهي را مي روند که کمتر کسي مي تواند برود، شاد مي شوند.

 30) از خودشان مطمئن هستند و به احساسات ناشي از اينکه کجا زندگي مي کنند و چه دارند و چه طور به نظر مي رسند، توجهي ندارند.

 31) دست و دل باز و مهربان هستند و از اينکه به ديگران کمک مي کنند تا به خواسته هايشان برسند خوشحال مي شوند.

 32) متواضع هستند و اشتباهات شان را با خوشحالي مي پذيرند و به راحتي عذرخواهي مي کنند. آنها از توانايي هايشان خاطر جمع هستند ولي به آن مغرور نمي شوند. آنها خوشحال مي شوند که از ديگران بياموزند و از اينکه به ديگران کمک مي کنند تا خوب به نظر برسند بيشتر از کسب افتخارات شخصي شان لذت مي برند.

 33) انعطاف پذير هستند و تغيير را غنيمت مي شمارند. وقتي وضعيتي پيش مي آيد که عادت ها و آسايش روزمره شان را بر هم مي زند از آن استقبال مي کنند و با آغوش باز وضعيت جديد و ناشناس را مي پذيرند.

 34) هميشه سلامت جسماني خود شان را در وضعيت مطلوبي نگه مي دارند و مي دانند که بدنشان خانه اي است که در آن زندگي مي کنند و به همين خاطر، سلامت جسماني براي آنها خيلي مهم است.

 35) موتور بزرگ و پرقدرتي دارند. سخت کار مي کنند و تنبلي نمي کنند.

 36) هميشه منتظر بازتاب کارهايشان هستند.

 37) با افراد بدذات و غيرموجه نشست و برخاست نمي کنند.

 38) وقت شان و انرژي شان را روي وضعيت هايي که از کنترل شان خارج است صرف نمي کنند.

 39) کليد خاموش روشن دارند. مي دانند چگونه استراحت کنند و ريلکس شوند. از زندگي شان لذت مي برند و سرگرم مي شوند.

 40) آموخته هايشان را تمرين مي کنند. درباره تئوري هاي عجيب و غريب خيالبافي نمي کنند بلکه واقع بينانه زندگي مي کنند.

http://www.shadine.ir/


 

جالب



 

فارس پاتوق - سرگرمی
از مواضع پر دردسر دوری کنید


فارس پاتوق - سرگرمی
کمی بلندتر پرواز کنید
 


فارس پاتوق - سرگرمی
روی کاری که انجام می دهید تمرکز کنید
 


فارس پاتوق - سرگرمی
حرکات ورزشی برای حفظ تناسب اندام فراموش نشود
 


فارس پاتوق - سرگرمی
کار گروهی و جمعی را تمرین کنید
 


فارس پاتوق - سرگرمی
پشت همدیگر را داشته باشید
 


فارس پاتوق - سرگرمی
برای روزهای بارانی خود را آماده کنید
 


فارس پاتوق - سرگرمی
استراحت و کسب آرامش را در برنامه های خود قرار دهید
 


فارس پاتوق - سرگرمی
بدانید هر چهره ای با لبخند زیباتر است
 


فارس پاتوق - سرگرمی
هیچ کاری غیرممکن نیست

 

تاثیر ساعات مختلف خواب شب در سلامتی

 

خواب

داشتن عادات غذایی صحیح و توجه به زمان خوابیدن و استراحت برای حفظ سلامت بدن مهم است تا بتواند مواد مغذی را جذب و مواد زائد را دفع کند.

برای سالم زیستن، باید خواب راحت و آرامی داشته باشیم. به موارد زیر دقت کنید تا اهمیت خوابیدن برای شما روشن گردد:

ساعت 9 تا 11 شب: زمانی است برای از بین بردن مواد سمی و غیر ضروری که این عملیات توسط آنتی اکسیدان ها انجام می شود. در این ساعت بهتر است بدن در حال آرامش باشد. در غیر این صورت اثر منفی بر روی سلامتی خود گذاشته اید.

ساعت 11 تا 1 شب: عملیات از بین بردن مواد سمی در کبد ادامه دارد و شما باید در خواب عمیق باشید.

ساعت 1 تا 3 نیمه شب: عملیات سم زدایی در کیسه صفرا ، در طی یک خواب عمیق به طور مناسب انجام می شود.

ساعت 3 تا 5 صبح: عملیات از بین بردن مواد سمی در ریه اتفاق می افتد.. بعضی مواقع دیده شده که افراد در این زمان، سرفه شدید یا عطسه می کنند.

ساعت 5 تا 7 صبح: این عملیات در روده بزرگ صورت می گیرد، لذا می توانید آن را دفع کنید.

ساعت 7 تا 9 صبح: جذب مواد مغذی صورت می گیرد، پس بهتر است صبحانه بخورید. افرادی که بیمار می باشند، بهتر است صبحانه را در ساعت 6 و 30 دقیقه میل کنند.

کسانی که می خواهند تناسب اندام داشته باشند، بهترین ساعت صرف صبحانه برای آنها، ساعت 7 و 30 دقیقه می باشد و کسانی که اصلا صبحانه نمی خورند، بهتر است عادت خود را تغییر دهند و در ساعت 9 تا 10 صبح صبحانه بخورند.

دیر خوابیدن و دیر بلند شدن از خواب، باعث می شود مواد سمی از بدن دفع نشوند.

از نصفه های شب تا ساعت 4 صبح، مغز استخوان عملیات خون سازی را انجام می دهد.

در ایام تعطیل، بسیاری افراد تا دیر وقت بیدار می مانند و بعد از اتمام تعطیلات، با خستگی به سر کار می روند، چون اعمال بدنشان دچار سردرگمی شده است و نمی داند چه باید انجام دهد.پس همیشه، زود بخوابید و خواب آرامی داشته باشید

 

ناهید هولی

شما با کدوم شخصيت‌هاي معروف در يک ماه به دنيا اومديد

مي‌گند يه روز 2 تا از خواننده‌هاي لس‌آنجلسي اومدند ايران. به محض اينکه پاشون رو گذاشتند تو فرودگاه پليس مياد دستگيرشون مي‌کنه
که چرا با همديگه ترانه "نون و پنير و سبزي" رو خوندند!!
يک بنده‌خدايي خودش رو مي‌ندازه جلو و مي‌گه ما 3 تا رو کجا مي‌بريد...

حالا شده قضيه اين ايميل که "شما به کدوم بچه معروف‌ها تو 1 ماه به دنيا اومديد!"
اما به هر حال، دونستنش خالي از لطف نيست! گرچه شايد پرفايده هم نباشه...

فروردين ماه

ايراني
فريدون جنيدي ( شاهنامه‌پژوه و نويسنده)
علي دايي (بازيکن فوتبال)
محمد علي فردين (بازيگر)
مجيد مجيدي (کارگردان)
محمدعلي کشاورز (بازيگر)
خسرو شکيبايي (بازيگر)
ژاله علو (بازيگر)
مريلا زارعي ( بازيگر)
بيتا فرحي (بازيگر)
پوران درخشنده (کارگردان)
عليرضا افتخاري (خواننده)
رخشان بني‌اعتماد (کارگردان)
محمد رضا گلزار (بازيگر)
خشايار اعتمادي (خواننده)

فرنگي

ژوزف پوليتزر (روزنامه نگار آمريکايي)
هنري جيمز (نويسنده آمريکايي)
ونسان ونگوک (نقاش هلندي)
نيکيتا خروشچوف (نخست وزير سابق روسيه)
تنسي ويليامز (نويسنده آمريکايي)
چارلي چاپلين (هنرپيشه انگليسي)
مارلون براندو (هنرپيشه آمريکايي)
بيسمارک (صدراعظم آلمان)

 

 

ارديبهشت ماه

ايراني
عمر خيام (رياضيدان و اخترشناس)
دکتر محمّد معين (اديب)
سيمين دانشور (شاعر)
قيصر امين‌پور (شاعر)
غلامحسين بنان (خواننده)
رهي معيري (شاعر)
فريماه فرجامي (بازيگر)
پرويز مشکاتيان (نوازنده)
آرش لباف (خواننده)
رضا عطاران (بازيگر)
بهنوش بختياري (بازيگر)
آندره آغاسي (تنيسور)
همايون شجريان (خواننده)
آتوسا پور کاشيان (استاد بزرگ شطرنج)
سعيد شهروز (خواننده)
پويا اميني (بازيگر)
جواد کاظميان (فوتباليست)
فريدون زندي (فوتباليست)
 

فرنگي
اونوره دوبالزاک (نويسنده فرانسوي)
ويليام شکسپير (نمايشنامه نويس انگليسي)
برتراند راسل (فيلسوف و نويسنده انگليسي)
ولادمير ناباکف (نويسنده روس)
يوهان برامس (آهنگساز آلماني)
سالوادور دالي (نقاش اسپانيايي)
هري ترومن (رئيس جمهور آمريکا)
روبسپير (انقلابي فرانسوي)
کاترين کبير (ملکه روسيه)
اليور کرامول (رهبرانقلابي انگليس)
نانسي عجرم (خواننده لبناني)
ملکه اليزابت دوم (ملکه انگليس)
هيتلر (ديکتاتور آلماني)
زيگموند فرويد (روانشناس اتريشي)
هنري فوندا (هنرپيشه آمريکايي)
گري کوپر (هنرپيشه آمريکايي)
ارسون ولز (کارگردان آمريکايي)

خرداد ماه

ايراني
عزت الله انتظامي (بازيگر)
محسن مخملباف (کارگردان)
محمدرضا شريفي‌نيا (بازيگر)
امين حيايي (بازيگر)
رضا کيانيان (بازيگر)
جواد رضويان (بازيگر)
هادي ساعي (قهرمان تکواندو المپيک)
امامعلي حبيبي (قهرمان کشتي)
فرهاد مجيدي (فوتباليست)
سعيد نفيسي (نويسنده و شاعر)
عباس يميني شريف (شاعر و اديب)
جليل شهناز (نوازنده)
محمد محيط طباطبايي (انديشمند و روزنامه نگار)
احمدرضا عابدزاده (بازيگر و مربي فوتبال)
وحيد طالب لو (فوتباليست)
مژده شمسايي (بازيگر)
پرستو گلستاني (بازيگر)
کمند اميرسليماني (بازيگر)
مهناز افشار (بازيگر)
مژده شمسايي (بازيگر)
شهره لرستاني (بازيگر)

فرنگي
والت ويتمن (شاعر آمريکايي)
تامس هاردي (نويسنده انگليسي)
فرنسواز ساگان (نويسنده فرانسويي)
يان فلمينگ (نويسنده انگليسي)
پول گوگن (نقاش فرانسوي)
مريلين مونرو (هنرپيشه آمريکايي)
جان.اف کندي (رئيس جمهور آمريکا)

تير ماه

ايراني
سيمين بهبهاني (شاعر)
صمد بهرنگي (نويسنده)
صادق چوبک (نويسنده)
داود رشيدي (بازيگر)
عباس کيارستمي (کارگردان)
سهراب شهيد ثالث (کارگردان)
روح‌انگيز سامي‌نژاد (اولين هنر پيشه ي زن)
فاطمه گودرزي (بازيگر)
شادي پريدر (نخستين استاد بزرگ شطرنج بانوان ايران)
محمود فکري (فوتباليست)
عباس مرادي (دروازه بان بزرگ)
مصطفي رحماندوست (شاعر)
نسرين مقانلو (بازيگر)
سحر ولد بيگي (بازيگر)
هديه تهراني (بازيگر)
رضا شفيعي جم (بازيگر)
گلشيفته فراهاني (بازيگر)
وحيد هاشميان (فوتباليست)
نيوشا ضيغمي (بازيگر)
الناز شاکردوست (بازيگر)

فرنگي
ارنست همينگوي (نويسنده آمريکايي)
آن ليندبرگ (نويسنده آمريکايي)
ژان کوکتو (نويسنده فرانسوي)
هلن کلر (نويسنده آمريکايي)
مارک شاگال (نقاش روس)
رامبراند (نقاش هنلدي)
مارسل پروست (نويسنده فرانسوي)
ولاديمير پوتين (رييس جمهور سابق روسيه)
اينگمار برگمن (نويسنده و کارگردان سوئدي)
لويي آرمسترانگ (نوازنده جاز آمريکايي)
راکفلر (سرمايه دار آمريکايي)ژوليوس سزار (سردار روم)
جان گلن (فضانورد آمريکايي)
جينالو لوبريجيدا (هنرپيشه ايتاليايي)
هنري هشتم (پادشاه فرانسه)
محمد داود خان (اولين رييس جمهور افغانستان)
بي نظير بوتو (نخست وزير پيشين پاکستان)

مرداد ماه

ايراني
محمود دولت‌آبادي (نويسنده)
علي حاتمي (کارگردان)
انوشيروان روحاني (آهنگساز)
عارف عارف‌کيا (خواننده)
شقايق فراهاني (بازيگر)
حسن جوهرچي (بازيگر)
داريوش فرضيايي”عمو پورنگ” (بازيگر)
منيرو رواني‌پور (نويسنده)
امين تارخ (بازيگر)
پوپک گلدره (بازيگر)
رضا صادقي (خواننده)
مهدي مهدوي کيا (فوتباليست)
داريوش ارجمند (بازيگر)
امين زندگاني (بازيگر)

فرنگي
آلدوس هاکسلي (نويسنده آمريکايي)
جورج والتر اسکات (نويسنده اسکاتلندي)
جان گالز ورثي (نويسنده آمريکايي)
جورج برنارد شاو (نويسنده انگليسي)
دوروتي پارکر (نويسنده انگليسي)
کارل گوستاو يونگ (روانشناس سوئيسي)
آلفرد هيچکاک (کارگردان انگليسي)
موسيليني (ديکتاتور ايتاليايي)
فيدل کاسترو (رهبر انقلابي کوبا)
ناپلئون بناپارت (پادشاه فرانسه)
لوسيل بال (کمدين آمريکايي)

شهريور ماه

ايراني
مرتضي آويني (نويسنده و کارگردان مستند)
تهمينه ميلاني (کارگردان)
فريدون مشيري (شاعر)
غلامرضا تختي (ورزشکار)
قادر ميزباني (قهرمان دوچرخه سواري)
عليرضا دبير (قهرمان کشتي)
مهدي شجاعي (نويسنده)
هوشنگ مرادي کرماني (نويسنده)
کيومرث صابري فومني (طنز نويس)
اکبرعبدي (بازيگر)
پارسا پيروز فر (بازيگر)
امين زندگاني (بازيگر)
نيکي کريمي (بازيگر)
حسام نواب صفوي (بازيگر)
مجيد صالحي (بازيگر)
امير تاجيک (بازيگر)
جواد نکونام (فوتباليست)
حسين پناهي (بازيگر و شاعر)
شهلا رياحي (بازيگر)
بنيامين بهادري (خواننده)

فرنگي
تئودور رايزر (نويسنده آمريکايي)
گوته (شاعر آلماني)
دي.اچ لارنس (داستان نويس انگليسي)
قوام نکرومه (سياستمدار غنايي)
ملکه اليزابت اول (ملکه انگلستان)
جوزف کندي (سياستمدار آمريکايي)
ليندون جانسون (رئيس جمهور آمريکا)
ويليام هوارد تافت (رئيس جمهور آمريکا)
لئونارد برنشتاين (آهنگساز آمريکايي)
اينگريد برگمن (هنرپيشه سوئدي)
سوفيا لورن (هنرپيشه ايتاليايي)
الياکازان (کارگردان آمريکايي)ه
نري فورد (مديرکارخانه ماشين سازي)
پيتر سلرز (هنرپيشه انگليسي)
دميتري مدودف (رييس جمهور روسيه)
احمدشاه مسعود (فرمانده مبارزين افغانستان)

مهر ماه

ايراني
منوچهر آتشي (شاعر)
محمدرضا شَفيعي کَدکَني (شاعر)
سهراب سپهري (شاعر)
محمد رضا شجريان (خواننده)
علي پروين (بازيکن و مربي فوتبال)
سامويل خاچيکيان (کارگردان)
ابراهيم گلستان (نويسنده و کارگردان)
علي مصفا (بازيگر)
مهتاب کرامتي (بازيگر)
پوري بنايي (بازيگر)
الهام حميدي (بازيگر)
باران کوثري (بازيگر)
عادل فردوسي پور ( مجري تلويزيون)
گلي ترقي (نويسنده)

فرنگي
تامس ولف (نويسنده آمريکايي)
اسکار وايلد (نمايشنامه نويس ايرلندي)
گراهام گرين (نويسنده انگليسي)
ويليام فاکتر (نويسنده آمريکايي)
يوجين اونيل (نمايشنامه نويس آمريکايي)
تي.سي اليوت (نويسنده انگليسي)
آيزنهاور (رئيس جمهور آمريکا)
جورج.سي اسکات (هنرپيشه آمريکايي)
بريژيت باردو (هنرپيشه آمريکايي)
سر والتر رالي (شاعر انگليسي)
جي.بي راين (روانشناس آمريکايي)
مهاتما گاندي (رهبر ملي هند)
لويي فيليپ (پادشاه فرانسه)
فرانتس ليست (آهنگساز مجار)
مارچلو ماستروياني (هنرپيشه ايتاليايي)
چارلتون هستون (هنرپيشه آمريکايي)
فردريش نيچه (فيلسوف و نويسنده آلماني)
محمد ظاهرشاه (آخرين پادشاه افغانستان)
بيل کلينتون (رييس جمهور پيشين آمريکا)
کريس ديبرگ (خواننده ايرلندي)
جيمي کارتر (رييس جمهور پيشين آمريکا)

آبان ماه

ايراني
نيما يوشيج (شاعر ايراني)
علي تجويدي (موسيقيدان ايراني)
آيدين آغداشلو (نقاش ايراني)
فاطمه معتمد آريا (بازيگر)
آتنه فقيه نصيري (بازيگر)
مريم حيدر زاده (شاعر)
ويشکا آسايش (بازيگر)
علي کريمي (فوتباليست)
شيلا خداداد (بازيگر)
احسان خواجه‌اميري (خواننده)
اميد تاجيک (بزرگترين تاجر ايران)

فرنگي
فرانسوا ميتران (رييس جمهور پيشين فرانسه )
ماري کوري (دانشمند فرانسوي)
سالک (ميکروبيولوژيست آمريکايي)
پابلو پيکاسو (نقاش اسپانيايي)
اينديرا گاندي (رهبرملي هند)
جواهر لعل نهرو (رهبرملي هند)
ماري آنتوانت (ملکه فرانسه)
مارتين لوتر (کشيش آلماني بنيانگذار مذهب پروتستان)
رابرت کندي (سناتور آمريکايي)
چيانگ کاي چک (رهبرچين)ت
ئودور روزولت (رئيس جمهور آمريکا)
شارل دوگل (ژنرال فرانسوي)
ريچارد برتون (هنرپيشه انگليسي)
علامه اقبال لاهوري (انديشمند و شاعر هندي)

آذر ماه

ايراني
داريوش مهرجويي (کارگردان)
علي شريعتي (انديشمند و متفکر)
جمشيد مشايخي (بازيگر)
مهتاب نصير پور (بازيگر)
داريوش فرهنگ (کارگردان و بازيگر)
محمدتقي بهار (شاعر و سياستمدار)
جلال آل‌احمد (نويسنده)
لاله اسکندري (بازيگر)
بهاره رهنما (بازيگر)
اميد زندگاني (بازيگر)
ناصر حِجازي ( بازيکن و مربي فوتبال)
علي صادقي (بازيگر)

فرنگي
مارک تواين (نويسنده آمريکايي)
بتهوون (آهنگساز آلماني)
جان آزبرن (نويسنده انگليسي)
وينستون چرچيل (نخست وزير انگليس)
فرانک سيناترا (هنرپيشه آمريکايي)
پاپ ژان پل سيزدهم (رهبر کاتوليک هاي جهان)
جان ميلتون (شاعر انگليسي)

دي ماه

ايراني
فردوسي (بزرگترين حماسه سراي تاريخ)
ايرج جنتي عطايي (شاعر)
فروغ فرخزاد (شاعر)
حسين الهي قمشه‌اي (سخنور و نويسنده)
کتايون رياحي (بازيگر)
ترانه عليدوستي (بازيگر)
فريبا کوثري (بازيگر)
ناصر عبداللهي (خواننده)
ماهايا پطروسيان (بازيگر)
حديث فولادوند (بازيگر)
افسانه بايگان (بازيگر)
مريم زندي (عکاس)
رامبد جوان (بازيگر)
محمد رضا فروتن (بازيگر)
فرهاد مهراد (خواننده)
رضا رويگري (خواننده)
بهرام بيضايي (کارگردان)
رزيتا غفاري (بازيگر)

فرنگي
ژاندارک (زن انقلابي فرانسوي)
روديارد کيپلينگ (نويسنده انگليسي)
لويي پاستور (شيميدان فرانسوي)
ادگار آلن پور (نويسنده آمريکايي)
کارل سند برگ (شاعر آمريکايي)
آلبرت شوايتزر (پزشک و فيلسوف فرانسوي)
يوهان کپلر (ستاره شناس آلماني)
بنجامين فرانکلين (نويسنده و سياستمدار آمريکايي)
مائوتسه تونگ (رهبر انقلابي چين)
هنري ظميلر (نويسنده آمريکايي)
ايزاک نيوتن (دانشمند انگليسي)
ريچارد نيکسون (رئيس جمهور سابق آمريکا)
مارتين لوترکينگ (رهبرسياهان آمريکا)
اواگاردنر (هنرپيشه آمريکايي)
همفري بوگارت (هنرپيشه آمريکايي)
جبران خليل جبران (انديشمند و شاعر لبناني)
حامد کَرزي (رييس جمهور افغانستان)

بهمن ماه

ايراني
خسرو گلسرخي ( شاعر و مبارز)
صادق هدايت (نويسنده)
سيروس قايقران (فوتباليست)
محمود فرشچيان (مينياتوريست)
علي نصيريان (بازيگر )
عليرضا خمسه (بازيگر )
عليرضا عصار (خواننده)
تورج نگهبان (ترانه سراي)
افشين قطبي (مربي فوتبال)
احسان حدادي (پرتاب‌گر ديسک)
شهاب حسيني (بازيگر)
سميرا مخملباف (کارگردان)
رويا نونهالي (بازيگر)
شَهرنوش پارسي‌پور (نويسنده)
بزرگ علوي ( نويسنده)

فرنگي
اديسون (مخترع آمريکايي)
گاليله (دانشمند ايتاليايي)
فرانسيس بيکن (فيلسوف انگليسي)
چارلز داروين (طبيعيدان انگليسي)
لنگستن هيوز (نويسنده آمريکايي)
سامرست موآم (نويسنده انگليسي)
چارلز ديکنز (نويسنده انگليسي)
پرلمان (نويسنده آمريکايي)
پل نيومن (هنرپيشه آمريکايي)
کيم نواک (هنرپيشه آمريکايي)
کلارک گيبل (هنرپيشه آمريکايي)
جيمز دين (هنرپيشه آمريکايي)
فرانکلين روزولت (رئيس جمهور سابق آمريکا)
آبراهام لينکلن و رونالد ريگان(روساي جمهور سابق آمريکا)
ملک عبدالله دوم (پادشاه اردن)
دميتري مندليف (شيميدان روس)

اسفند ماه

ايراني
ايرج نوذري (بازيگر)
پروين اعتصامي (شاعر)
هوشنگ ابتهاج (شاعر)
مرجانه گلچين (بازيگر)
ليلا فروهر (خواننده)
عمران صلاحي (نويسنده)

فرنگي
ميکل آنژ (نقاش ايتاليايي)
ريمسکي کرساکف (آهنگساز روسي)
فردريک شوپن (آهنگساز فرانسوي)
اوگوست رنوار (نقاش فرانسوي)
جان اشتاين بک (نويسنده آمريکايي)
ادوارد آلبي (نمايشنامه نويس آمريکايي)
اليزابت تيلور (هنرپيشه آمريکايي)
جورج واشنگتن (رئيس جمهور سابق آمريکا)
ويکتور هوگو (نويسنده فرانسوي)
ميخائيل گورباچف (آخرين رييس جمهور شوروي)

داستان مرد خوشبخت

 

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که
پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)
لئو تولستوی

 
شيده ملكي نژاد

21جمله انرژي زا از آنتوني رابينز !!

 

یک به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .

دو با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید ، مهارتهای مکالمه ای مثل دیگر مهارتها خیلی مهم میشوند .

سه همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرجنکنید و یا همانقدر که می خواهید نخوابید

چهار وقتی می گویید "دوستت دارم" منظورتان همین باشد 

به چشمان شخص مقابل نگاه کنید  "متاسفم"پنج وقتی می گویید  

شش قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید 

هفت به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .

هشت هیچوقت به رؤیاهای کسی نخندید . مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند .

نه عمیقاً و بااحساس عشق بورزید . ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .

ده در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .

یازده مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .

دوازده آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .

سیزده وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید ، لبخندی بزنید و بگویید

چرا میخواهی این را بدانی؟"

چهارده به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیتهای بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند

"عافیت باشد " پانزده وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید  

شانزده وقتی چیزی را از دست می دهید ، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .

هفده این سه نکته را به یاد داشته باشید : احترام به خود ، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن

هجده اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .

نوزده وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید ، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .

بیست وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید ، کسی که تلفن کرده آن را درصدای شما می شنود .

بیست و یک زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .

  شیده ملکی نژاد

زلال باش


 

2003472mg9szi5yze.gif

 

پرسیدم.... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با كمی مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی ..

پرسیدم ،

آخر ..... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق .... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در توست

گویند

 

1-   به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد... به دلی دل بسپار که بسیار جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...

2- هوس بازان کسی راکه زیبا میبینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...

 3- وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن...

 4- آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. ..

 5- شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...

 6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید...

 7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه. ..

 8- هر اندیشه ی شایسته ای به چهره انسان زیبائی میبخشد...

 9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..

 10- یکی میگوید : شب شده است. .. درحالی که دیگری میگوید : صبح در راه است

 

شيده ملكي نژاد

        بي ربط و با ربط، حرف مشتري گوهر است

           بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد: «اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم وبراي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع ازنظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ،
خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس ازشام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرائ نوع بستني ،نتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من بتازگي يك خودروي شورولت پونتياك جديد خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچارمشكل شده است.لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم.مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ،روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟
           
مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك وترديد برخورد كرد؛اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس خبره شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ،همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!
         
نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. اومشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و
بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگربستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج ازخودرو تا خريد بستنی و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر ازديگر بستني‌هاست.
           
اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد واو دريافت پديده‌ا‌ي به نام قفل بخار(Vapor Lock) باعث بروز اين مشكل ميشود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار درموتور و پيستون ها مساله اصلي شركت ، پونتياك و مشتري بود.   

    شرح حكايت مشتريان ما به زبانهاي مختلفي سخن مي گويند. ايشان از ادبيات متفاوتي براي كلام گفتن بهره مي گيرند. اگر حرف مشتري را خوب گوش كنيم ،مي توانيم با توجه به لحن گفتار ايشان درك فراتري از آنچه مي خواهند به گوش ما برسانند، داشته باشيم.
           
آيا همه حرفهاي مشتريان ما بايد منطقي ، اصولي و مرتبط باموضوع باشد؟ اگرمشتري چيزي مي گويد كه به نظر مسخره و بي ربط است ، يا شكايتي عجيب را طرح مي كند، چگونه برخوردي شايسته اوست؟
           
يك اتفاق نادر براي يك مشتري و پيام بظاهر احمقانه او مي‌تواند روشنگر مسيربهترين و زبده ترين مهندسان جنرال موتورز باشد. مثال ساده‌اي كه نقل شد،تاكيد بر اين موضوع دارد كه مشتري بهترين راهنما و كمك ما در بهتر شدن محصول و خدمات بنگاه ماست. اگر در پي نوآوري هستيم ، بايد به طورجدي سازوكار
«خوب گوش دادن» و «شنيدن» صداي مشتري را طراحي كنيم. شما مشتريان خود را مي شناسيد؟ صدايشان به گوشتان مي رسد؟



 مجيد برقي

مديراجرائي اسبق در شرکت کوکاکولا

:

 

فرض کنيد  زندگي همچون يک بازي است . قاعده اين بازي چنين است که بايستي پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهداريد و مانع افتادنشان بر زمين شويد

جنس يکي از آن توپها از لاستيک بوده و باقي آنها  شيشه اي هستند . پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستيکي بر روي زمين ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ، اما آن چهار توپ ديگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد ميشوند

او در ادامه ميگويد : "  آن چهار توپ شيشه اي عبارتند از خانواده ، سلامتي ، دوستان و روح  خودتان و توپ لاستيکي همان کارتان است "

در خلال ساعات رسمي روز ، با کارائي وافر به کارتان مشغول شويد و بموقع محل کارتان را ترک کنيد . براي خانواده ، دوستانتان نيز وقت کافي بگذاريد و استراحت کامل و درستي داشته باشيد

 

مجيد برقي

هميشه به ياد داشته باش

زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين مي برد   

  

شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شاد باش

  

امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد

 

 کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن ، شايد اميد تنها دارائي او باشد

 

 اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد

 

هيچ وقت به خدا نگو يه مشکل بزرگ دارم به مشکل بگو من يه خداي بزرگ دارم

 

بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا

  

باد مي وزد مي تواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي تصميم با تو است

  

دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است

 

خوب گوش کردن را ياد بگيريم گاه فرصتها بسيار آهسته در مي زنند

 

وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين را از زير پاهایت نکشد

 

مهم بودن خوبست ولي خوب بودن خيلي مهم تراست

  

فراموش نکن قطاري که از ريل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد ولي راه به جائي نخواهد برد

 

انتخاب با توست ، ميتواني بگوئي : صبح به خير خدا جان يا بگوئي : خدا به خير کند ، صبح شده

وين داير )

  

اگر در کاري موفق شوي ، دوستان دروغين و دشمنان واقعي بدست خواهي آورد

  

زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز

 

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند

  

جائي در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست

 

يک دوست وفادار تجسم حقيقي از جنس آسماني هاست که اگر پيدا کردي قدرش را بدان

  

فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است

  

آدمي ساخته افکار خويش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد

 

براي روز هاي باراني سايه باني بايد ساخت / براي روزهاي پيري اندوخته اي بايد داشت

  

براي آنان که مفهوم پرواز را نميفهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر ميشوي

 

فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست دوست داشتن امري لحظه ايست

ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است

 

اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينکه زيادي داريم فروشنده خواهيم بود

 

علف هرز چيست؟؟!  گياهي که هنوز فوايدش کشف نشده

 

زنان هوشيارتر از آن هستند که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند

 

تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است، پس هميشه اميد داشته باش

 

نازيلا

از خدا

از: خدا

به : تو

تاريخ : امروز

موضوع : خودت

رفرنس نامه : زندگي

 

من خدا هستم امروز مي خواهم به تمامي مشكلات تو رسيدگي كنم به كمك تو هم نيازي ندارم پس روز خوبي داشته باشي

 

من دوستت دارم و بخاطر داشته باش  وقتي شرايط بنحوي هستند كه تو نمي توني از پس مشكلاتت بربياي اصلا سعي نكن كه خودت پي راه حل باشي بلكه اونها را بعهده خداوند بگذار

 

زمانش كه برسد خودم رسيدگي مي كنم تمامي مشكلات حل مي شوند اما در زماني كه من تعيين مي كنم نه زماني كه تو مي خواهي

 

وقتي كه مشكلت رو پيش من مي فرستي ديگه دليلي براي نگراني نيست بجاي نگراني روي چيزهايي تمركز كن كه الان توي زندگيت داري شايد تصميم بگيري كه اين پيام رو براي يك دوست بفرستي متشكرم با اين كار شايد از طريق جديدي شرايط زندگي اونها رو لمس كني كه تا الان نمي دونستي

 

حالا امروز يك روز خوب خواهي داشت

 

خدا اكنون تلاش و دست و پا زدنت رو ديده و دستور مي ده كه ديگه تموم شه

 

افسانه جعفري

از خدا

از: خدا

به : تو

تاريخ : امروز

موضوع : خودت

رفرنس نامه : زندگي

 

من خدا هستم امروز مي خواهم به تمامي مشكلات تو رسيدگي كنم به كمك تو هم نيازي ندارم پس روز خوبي داشته باشي

 

من دوستت دارم و بخاطر داشته باش  وقتي شرايط بنحوي هستند كه تو نمي توني از پس مشكلاتت بربياي اصلا سعي نكن كه خودت پي راه حل باشي بلكه اونها را بعهده خداوند بگذار

 

زمانش كه برسد خودم رسيدگي مي كنم تمامي مشكلات حل مي شوند اما در زماني كه من تعيين مي كنم نه زماني كه تو مي خواهي

 

وقتي كه مشكلت رو پيش من مي فرستي ديگه دليلي براي نگراني نيست بجاي نگراني روي چيزهايي تمركز كن كه الان توي زندگيت داري شايد تصميم بگيري كه اين پيام رو براي يك دوست بفرستي متشكرم با اين كار شايد از طريق جديدي شرايط زندگي اونها رو لمس كني كه تا الان نمي دونستي

 

حالا امروز يك روز خوب خواهي داشت

 

خدا اكنون تلاش و دست و پا زدنت رو ديده و دستور مي ده كه ديگه تموم شه

 

افسانه جعفري

از خدا

از: خدا

به : تو

تاريخ : امروز

موضوع : خودت

رفرنس نامه : زندگي

 

من خدا هستم امروز مي خواهم به تمامي مشكلات تو رسيدگي كنم به كمك تو هم نيازي ندارم پس روز خوبي داشته باشي

 

من دوستت دارم و بخاطر داشته باش  وقتي شرايط بنحوي هستند كه تو نمي توني از پس مشكلاتت بربياي اصلا سعي نكن كه خودت پي راه حل باشي بلكه اونها را بعهده خداوند بگذار

 

زمانش كه برسد خودم رسيدگي مي كنم تمامي مشكلات حل مي شوند اما در زماني كه من تعيين مي كنم نه زماني كه تو مي خواهي

 

وقتي كه مشكلت رو پيش من مي فرستي ديگه دليلي براي نگراني نيست بجاي نگراني روي چيزهايي تمركز كن كه الان توي زندگيت داري شايد تصميم بگيري كه اين پيام رو براي يك دوست بفرستي متشكرم با اين كار شايد از طريق جديدي شرايط زندگي اونها رو لمس كني كه تا الان نمي دونستي

 

حالا امروز يك روز خوب خواهي داشت

 

خدا اكنون تلاش و دست و پا زدنت رو ديده و دستور مي ده كه ديگه تموم شه

 

افسانه جعفري

بایدها و نبایدهای سه گانه در زندگی


زیبــــا و آموزنده

گروه
اینترنتی
پرشین استار | www.Persian-Star.org

Three things in life that are never certain
سه چیز در زندگی پایدار نیستند

Dreams
رویاها

Success
موفقیت ها

Fortune
شانس

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Three things in life that, one gone never come back
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند

Time
زمان

Words
گفتار

Opportunity
موقعیت

گروه
اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Three things in human life are destroyed
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند

Alcohl
الکل

Pride
غرور

Anger
عصبانیت

گروه اینترنتی پرشین
 استار |
www.Persian-Star.org

Three things that humans make
سه چیز انسانها را می سازند

Hard Work
کار سخت

Sincerity
صمیمیت

Commitment
تعهد

گروه اینترنتی پرشین
استار | www.Persian-Star.org

Three things in life that are most valuable
سه چیز در زندگی بسیار ارزشمند هستند

Love
عشق

Self-Confidence
اعتماد به نفس

Friends
دوستان

گروه اینترنتی پرشین استار
| www.Persian-Star.org

Three things in life that may never be lost
سه چیز در زندگی که هرگز نباید از بین بروند

Peace
آرامش

Hope
امید

Honesty
صداقت

گروه اینترنتی پرشین استار |
www.Persian-Star.org

And how beautiful these three important things
in life perspective Dr.Ali Shariati stated
و چه زیبا این سه چیز مهم در زندگی از دیدگاه دکتر علی شریعتی بیان شده

Do not rely on three things never
به سه چیز هرگز تکیه نکن

Pride
غرور

Lie
دروغ

Love
عشق

Gallop is human with pride
انسان با غرور می تازد

Be lost with telling lies
با دروغ می بازد

And dies with love
و با عشق می میرد

گروه
اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Happiness in our lives has three primary
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است

Experience Yesterday
تجربه از دیروز

Use Today
استفاده از امروز

Hope Tomorrow
امید به فردا

Ruin our lives is the three principle
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است

Regret Yesterday
حسرت دیروز

Waste Today
اتلاف امروز

Fear of Tomorrow
ترس از فردا

زندگي

زندگی بافتن یک قالی ست

 

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

 

نقشه را اوست که تعیین کرده

 

تو در این بین فقط می بافی

 

نقشه را خوب ببین

 

نکند آخر کار، قالی زندگیت را نخرند

الفبای زندگی ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب:
بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ:
پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت:
تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث:
ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها

ج: جسارت برای ادامه زیستن

چ:
چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح: حق شناسی برای تزكیه نفس

خ: خودداری برای تمرین استقامت

د: دور اندیشی برای تحول تاریخ

ذ: ذكر گویی برای اخلاص عمل

ر: رضایت مندی برای احساس شعف

ز: زیركی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ: ژرف بینی برای شكافتن عمق درد ها

س: سخاوت برای گشایش كارها

ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص: صداقت برای بقای دوستی

ض: ضمانت برای پایبندی به عهد

ط: طاقت برای تحمل شكست

ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها

غ: غیرت برای بقای انسانیت

ف:
فداكاری برای قلب های دردمند

ق:
قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ك:
كرامت برای نگاهی از سر عشق

گ:
گذشت برای پالایش احساس

ل:
لیاقت برای تحقق امیدها

م:
محبت برای نگاه معصوم یك كودك

ن:
نكته بینی برای دیدن نادیده ها

و:
واقع گرایی برای دستیابی به كنه هستی

ه:
هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی:
یك رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یاد من باشد ...

یاد من باشد که فــردا دم صبح
به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم
و به انگشــت نخی خواهم بست
که فراموش نگردد فــــــردا
با همه تلخی و نـــاکامی ها
زنـــدگی شیرین است!
و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح
زنــدگی باید کرد ...


قدر خانواده ات را بدان ....((بی نهایت زیبا))

 

 

با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم

اوو!! معذرت میخوام

من هم معذرت میخوام ,دقت نکردم

http://www.iranalive.org

 

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه ,خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم

 

http://www.iranalive.org

 اما در خانه با آنهایی كه دوستشان داریم چطور رفتار می كنیم

 

http://www.iranalive.org

 

كمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام كنارم ایستاد همینكه برگشتم به اوخوردم وتقریبا" انداختمش با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه برو كنار“  

 

http://www.iranalive.org

 

قلب کوچکش شکست و رفت

http://www.iranalive.org

نفهمیدم كه چقدر تند حرف زدم

http://www.iranalive.org

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت: وقتی با یك غریبه برخورد میكنی ، آداب معمول را رعایت میكنی
اما با بچه ای كه دوستش داری بد رفتار میكنی

 

http://www.iranalive.org

برو به كف آشپزخانه نگاه كن. آنجا نزدیك در، چند گل پیدا میكنی .آنها گلهایی هستند كه او برایت آورده است.خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی

 

http://www.iranalive.org

آرام ایستاده بود كه سورپرا یزت بكنه

http://www.iranalive.org

 

 

هرگز اشكهایی كه چشمهای كوچیكشو پر كرده بود ندیدی

 

http://www.iranalive.org

در این لحظه احساس حقارت كردم

http://www.iranalive.org

اشكهایم سرازیرشدند.آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

 

http://www.iranalive.org

بیدار شو كوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟ 

 http://www.iranalive.org

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری كه امروز داشتم
نمیبایست اون طور سرت
داد بکشم

گفت :اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو

http://www.iranalive.org

گفت : اونا رو كنار درخت پیدا کرد م ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن
میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو

 

آیا میدانید كه اگر فردا بمیرید شركتی كه در آن كار میكنید به آسانی در ظرف یك روز برای شما جانشینی می آورد؟

 

http://www.iranalive.org

 

اما خانواده ای كه به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد كرد.

 

http://www.iranalive.org

 

و به این فكر كنید كه ما خود را وقف كارمیكنیم و نه خانواده مان

 

http://www.iranalive.org

 

چه سرمایه گذاری
 ناعاقلانه ای !!
 اینطور فكر نمیكنید؟!!
 به راستی كلمه

“خانواده“ یعنی چه ؟؟

 

http://www.iranalive.org

 

 



در سال جدید چه بر شما خواهد گذشت؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


آموزش ذهن برای شادمانگی

آموزش ذهن برای شادمانگی

اگر شما به شادمانگی علاقه دارید، باید علت‌هایی که موجب شادمانگی می‌شود را جست‌وجو کنید و اگر از ابتلا به رنج پرهیز می‌کنید،
 
راهی به‌سوی شادمانگی
اگر شما به شادمانگی علاقه دارید، باید علت‌هایی که موجب شادمانگی می‌شود را جست‌وجو کنید و اگر از ابتلا به رنج پرهیز می‌کنید، باید یقین حاصل نمایید که عوامل و شرایط رنج‌آفرین در پیرامون‌تان وجود نداشته باشد.
 

وقتی شما در مورد کسی احساس نفرت دارید و آکنده از احساسات منفی و خصومت‌آمیز هستید، او به‌نظر شما دشمن جلوه می‌کند، درنتیجه ترس، امتناع، تردید و حس ناامنی در شما شدت‌می‌گیرد، این احساسات گسترش می‌یابد و سرانجام، در متن جهانی که احساس می‌کنید همه با شما دشمن هستند، تنها می‌شوید. تمامی این احساسات منفی، به‌دلیل وجود آن نفرت اولیه، تشدید می‌شود اما حالت‌های ذهنی چون مهربانی و عاطفه، بی‌تردید حالت‌هایی مثبت و مفید هستند.
 

اگر شما حس مهربانی و عطوفت داشته باشید، در درون‌تان چیزی به‌شکل خودکار رخ خواهد داد که از طریق آن، می‌توانید با دیگران با سهولت بیش‌تری ارتباط برقرار کنید. این حس عطوفت در شما نوعی آمیزگاری به‌وجود می‌آورد و درخواهید یافت که همه‌ی انسان‌ها درست مانند شما هستند، بنابراین خواهید توانست به‌آسانی با آنان ارتباط برقرار کنید. این حالت به شما امکان می‌دهد که دوستی‌های تازه‌ای را آغاز کنید، نیازی به پنهان‌کردن بسیاری چیزها ندارید و درنتیجه احساس ترس، تردید و ناامنی، خودبه‌خود از وجود شما رخت برمی‌بندد. در عین‌حال، این وضعیت در شما حس اعتماد به افراد دیگر را افزایش می‌دهد. برای نمونه متوجه می‌شوید که فلان‌کس، آدم بسیار قابلی‌ست و می‌توانید به قابلیت‌های او اعتماد کنید. تقویت حالت‌های ذهنی مثبتی چون مهربانی و عطوفت، به‌طور قطع منجر به سلامت و شادمانی روانی بیش‌تری خواهد شد.

هر فردی برای دست‌یابی به شادمانگی اصیل، باید دیدگاه خود را متحول سازد و شیوه‌ی تفکرش را عوض نماید. شما نباید چنین فکرکنید که فقط یک راه‌حل یا یک راز وجود دارد که اگر به آن دست‌یابید، اوضاع روبه‌راه خواهد شد. برای رسیدن به شادمانگی، به روش‌های گوناگونی نیاز است تا بتوانید بر وضعیت‌های ذهنی منفی که پیچیده و متنوع هستند، غلبه کنید. اگر شما بخواهید بر شیوه‌های تفکر منفی غالب شوید، این امر، تنها با به‌کارگیری یک روش تفکر یا یک تکنیک، میسر نیست. تغییر، مستلزم گذر زمان است، حتی تغییر مادی هم‌ زمان می‌گیرد. برای نمونه، اگر شما از یک شرایط آب‌وهوایی به شرایط دیگری نقل‌مکان کنید، بدن‌تان برای تطبیق با محیط جدید، نیازمند زمان است؛ همین‌طور تغییر حالت فکری شما هم زمان می‌برد.

با گذشت زمان، شما می‌توانید تغییرات مثبتی داشته باشید. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوید، می‌توانید به انگیزه‌ی مثبت و صمیمانه‌ی جدیدی فکرکنید و بگویید: «من از امروز، بهتر استفاده می‌کنم. من نباید امروز را تلف‌کنم.» سپس شب، پیش از خواب، ببینید چه کرده‌اید و از خود بپرسید: «آیا از امروز چنان‌که می‌خواستم، استفاده کردم؟» اگر چنین بوده، باید خوشحال باشید وگرنه اعمال خود را در آن روز نفی‌کنید و ذهن‌تان را به‌سمت مثبت‌شدن تقویت کنید.
 
ما با تحرک‌بخشیدن به اندیشه‌های‌مان و به‌کارگیری روش‌های گوناگون برای تفکر، می‌توانیم سلول‌های عصبی خود را به‌شکل تازه‌ای درآوریم و شیوه‌ی عملکرد مغزمان را تغییر دهیم. این ویژگی در عین‌حال، مبنایی‌ست برای این فکر که تحول درونی، با آموزش آغاز می‌شود و شامل جایگزینی تدریجی «شرطی‌سازی منفی» با «شرطی‌سازی مثبت» است.

تعلیم و تربیت، عامل بسیار مهمی برای دست‌یابی به یک زندگی موفق و شادمان به‌حساب می‌آید و بینش و دانایی، چیزی نیست که به‌طور طبیعی حاصل شود. ما باید آموزش ببینیم و برنامه‌های آموزشی را مورد استفاده قراردهیم.

تهیه شده توسط:مجله شادکامی و موفقیت -  دالایی لاما-اچ/محمدعلی حمیدرفیعی

چرا افراد خوش بین موفق ترند؟


اگر قرار باشد جمله‌ای را انتخاب کنم تا با آن تمامی ‌پند و اندرزم را بیان کرده باشم، فقط خواهم گفت: هرگز نگــذار افکار بد به ذهنت راه یا‌بد!» کنفوسیوس.آیا شما از جمله افرادی هستید که مغلوب احساس‌شان می‌شوند و یا جزو افرادی هستید که با فکر و درایت بر احساس‌شان کنترل دارند؟

نمی‌دانم شما جز افراد خوش‌بین هستید یا نه، اما اگر در اطرافتان با افراد خوش‌بینی سروکار داشته باشید و نگاهی به‌خصوصیات و ویژگی‌های اساسی این افراد بیندازید، درمی‌یابید که رمز موفقیت و بشاش بودن این افراد در نوع نگاه آنها به زندگی و مسائل پیرامونشان و همچنین کنترل آنها برافکار و احساس‌شان است، زیرا این افراد به‌خوبی به این امر واقف‌اند که سرنوشت زندگی‌شان فقط به‌دست خودشان رقم می‌خورد و خود حاکم بر سرنوشت‌شان هستند و نه محکوم به سرنوشت‌شان.

آنها می‌دانند که در این دریای پرتلاطم زندگی، خود سکاندار کشتی‌شان هستند و به‌خوبی می‌دانند که چگونه کشتی زندگیشان را در جز و مد زندگی با دیدی باز به افقی زیبا و دلنشین که سرشار از انرژی مثبت است به جلو هدایت کنند. اگر شما هم مایلید که بر سرنوشت و بر امور زندگی خود مسلط باشید، پس باید بدانید که بایستی ابتدا از خودتان شروع کنید ( از کوزه همان برون تراود که در اوست)؛ بدین‌منظور بایستی بیش از پیش بر خود و به‌خصوص بر احساس‌تان کنترل داشته باشید. زمانی که اراده می‌کنید خود حاکم بر زندگیتان باشید، دیگر مثل توپ در زمین بازی زندگی به این‌سو و آن‌سو پرتاب نخواهید شد، و در این زمان است که دیگر احساس مستأصل بودن و فنا شدن در وادی زندگی را نخواهید داشت. 

فرد خوش‌بین آن‌طور که دوست دارد و احساس می‌کند رفتار می‌کند (البته در چهارچوب رفتاری عاقلانه و انسانی) صرف‌نظر از اینکه دیگران چه می‌گویند، چه می‌کنند و یـــا اوضاع و احوال چگونه است، چرا که اینگونه افراد به‌خوبی می‌دانند که عظمت، شکوه و زیبایی زندگی و نوع حیات آنها در نگاه و دید آنهاست چرا که زندگی زیباست و خداونــد متعـــال – خالق او – تمامی ‌این زیبایی‌ها را در اختیار اشرف مخلوقاتش قرار داده که البته برای درک و لمس این زیبایی‌ها باید حس و حال دیگری داشت و داشتن این حس و حال اکتسابی است  و  باید آن را فرا گرفت.

البته به‌ نظر می‌آید که خوش‌بین بودن و رضایتمندی از زندگی با مسائل و مشکلاتی که در زندگی با آن روبه‌رو هستیم، کمی‌دور از ذهن باشد، اما با صبر و شکیبایی و با علم به اینکه خوشبختی و سعادت انسان در گرو خواست و اراده اوست و بستگی به طرز فکر او دارد، می‌توان داشتن حس خوب را در خویشتن تقویت کرد و نگذاشت سختی‌های زندگی ما را از پا درآورد و بازنده زندگی کند. به‌عنوان مثال بهتر است در هر شرایطی که قرار می‌گیرید به‌جای اینکه عجولانه و بدبینانه تصمیم بگیرید بــــا خودتان کمی‌ خلوت کنید و جنبه‌های مثبت و منفی آ ن را بسنجید و بعد واقــع‌بینــانــه – نـــــه عجولانه – تصمیم بگیرید. به‌جای اینکه در سختی‌ها احساس یاس و درماندگی کنید می‌توانید با کمی‌تامل بر اوضاع و احوال آن‌طور که مایلید تاثیر‌گذار باشید.

اگــر موفق به انجام این کار شدید بدانید که قدمی ‌بزرگ برداشته‌اید.  البته برداشتن عینک بدبینی و تبدیل آن به عینک خوش‌بینی زمان می‌برد و مسلما فرد تمایل دارد از عینک قبلی که به آن عادت کرده، استفاده کند، اما سعی کنید که خود را به عینک جدید عادت دهید و بدانید که فقط با عینک خوش‌بینی است که می‌توان کمتــر احساس نگـــرانی، عدم‌اطمینان، یاس و درماندگــی کرد. پس بکوشیم تا عظمت نگــــاه خود را دریابیم و با انرژی مثبتی که در ما نهفته شده است با انرژی موجود در کائنــــات، هم‌آهنگ و هم‌آواز شویم

منبع  :www.pezeshkan.org

تصاویر بسیار بسیار جالب با متد پانوراميک سه بعدی و 360 درجه


 

گفتگو با خدا

Interview with god

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ….

خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God's hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked

بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

Always

همیشه

اثری از ریتا استریکلند

 

سی ثانیه پای صحبت آقای برایان دایسون

سی ثانیه پای صحبت آقای برایان دایسون

مدیراجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا

هیچوقت از ریسک کردن نهرسایم چرا که به ما این فرصت

 را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم

 

فرض کنید  زندگی همچون یک بازی است . قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید

جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند . پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند

او در ادامه میگوید : "  آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح  خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است "

در خلال ساعات رسمی روز ، با کارائی وافر به کارتان مشغول شوید و بموقع محل کارتان را ترک کنید . برای خانواده ، دوستانتان نیز وقت کافی بگذارید و استراحت کامل و درستی داشته باشید

سریعترین راه برای دریافت عشق ، بخشیدن آن است

 و سریعترین راه برای از دست دادن عشق ، سفت نگه داشتن است

 و بهترین راه برای حفظ  آن ، هدیه دو بال به آن است

عشق

عشق

از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند..

 از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است. در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد :گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود.. بزودي برمي گرديم...

 

 

 چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند. همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.

 

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.

 

 در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد