سالها قبل در یک تابستان گرم پسربچه ای برای شنا به دریاچه رفت.پدرش که در همان نزدیکی ها مشغول کشاورزی بود دید که تمساحی به طرف پسرش در حرکت است با عجله به سمت پسربچه رفت و با سر و صدا  او را اگاه کرد پسربچه هم با دیدن تمساح بلافاصله به طرف پدرش برگشت  اما دیر شده بود و به محض اینکه دستش به پدرش رسید تمساح پایش را گرفت. تمساح که خیلی پر زور تر و قوی تر بود با قدرت پسر بچه را می کشید اما پدر به هیچ وجه حاضر به رها کردن دست پسرش نبود .قدرتی که پدرش در این لحظات داشت مافوق بشری بود .یکی از کشاورزانی که برای کمک به محل امدند با تفنگی که همراه داشت تمساح را از پای دراورد.

چند هفته بعد خبرنگاران روزنامه برای تهیه گزارش به بیمارستان رفتند و از پسربچه نجات یاففه در مورد زخم پایش پرسیدند و پسر بچه با نشان دادن زخم عمیق پایش گفت که من افتخار می کنم به زخم دستم و دستش را نشان گزارشگران داد با فشاری که پدرش برای نجات دادنش به بازویش وارد کرده بود دستش به شدت زخم شده بود

:پدرم منو نجات داد.